غزلسرا آزاد شد!
برای شروعی دوباره، غزلی:
می ایستاد رو به روی باد در اتاق
خم می شد و شیار می افتاد در اتاق
می رفت پیش پنجره و حجم می گرفت
اندامش از تمامی ابعاد در اتاق
من را به جایش آینه می کرد / مضطرب
وقتی که تن به آینه می داد / دراتاق
یک دفعه چرخ می زد و از بین دامنش
شب زوزه می کشید و می افتاد در اتاق
یک دفعه چرخ می زد و انگار از زمین
روییده باشد آن همه شمشاد در اتاق
با موی گیس... می زد و می کشت و می گرفت
حتا نبود سایه ای آزاد در اتاق
با موی گیس کرده ی بر شانه ریخته
می ایستاد پهلوی اجساد در اتاق
طعم لبش شبیه مربای خانگی ست
یعنی به قول تک تک افراد در اتاق
زن نیست! ظهر ناحیه ای آفتابی است
در روز بیست و چندُم مرداد در اتاق
تقویم هجری از نفس/ افتاد روی تخت
سال هزار و سیصد و هشتاد در اتاق
صالح دُروند
نظرات ()
1- تولد 7 سالگی غزلسُرا دوم خرداد بود، یعنی 4 روز پیش. هدایا تا پایان خردادماه، همچنان پذیرفته می شود.
نکته: ترجیحاً هدیه ی دوستان از چهار سطر تجاوز نکند!
2-از تمامی دوستانی که نتوانسته ام به کامنت هاشان پاسخ دهم عذر می خواهم. غزلسُرا تا چند روز آینده رویکرد جدیدی در وبلاگستان خواهد داشت..منتظر خواندن نظرات کامل و شایسته تری نسبت به سروده های دوستان غزلسرا در این وبلاگ باشید..
3- شاید امسال سال دیگری باشد (حداقل برای ما تنبل ها!) به زودی عنوان کتاب و ناشر اولین مجموعه غزلم را در این وبلاگ معرفی می کنم..
۴- معرفی غزلسرا در جام جم، توسط دکتر بهرام پرور عزیز
۵- و یک غزل از این روزها:
پیدا شده ست با همه ی چشم تنگی ات
از پشتِ دکمه بادکنک های رنگی ات
ترکیب جالبی ست قلم کاری تنت
پهلوی کفش پاشنه دار فرنگی ات
ترکیب جالبی ست همین عینک مدرن
بر روی چشم و ابروی پارینه سنگی ات
در بحث آفرینش دریاچه ی خزر
الگو گرفته است خدا از قشنگی ات
در آسمان خراش، صفای گذشته را
دارد هنوز خاطره های کلنگی ات
لبخند تو رها شدن از پیله ی غم است
پروانه ذوق می کند از شوخ و شنگی ات
انبوه شاعران تو در استراحت اَند
وقتی پریده خاطره ی بومرنگی ات..
صالح دُروند / خرداد 1388
نظرات ()
١- سلام
2- سال های زیادی ست که من و این خانه ی کوچک را به هم عادت داده، شاید آن روز که اولین آجرش را روی زمین می گذاشتم...
بارها با هم قهر کردیم و خب.. بیست روز دیگر تولد هفت سالگی وبلاگ غزلسُراست، از همین جا همه ی شما دوستان به جشن کوچکمان دعوتید، لطفاً در هر صورت هدیه هاتان را با خودتان بیاورید..
من و غزلسرا همچنان منتظریم...
3- غزل های این روزهام برای خودم حال و هوای دیگری دارد.. سعی می کنم این فضا را همچنان تجربه کنم، سه غزل آخرم را که فضای مشابهی دارند برای این پُست در نظر گرفته ام...
1)
این روسری آشفتهی یک موی بلند است
آشفتگی موی تو دیوانه کننده ست
بالقوّه سپید است زن اما زن این شعر
موزون و مخیّل شده و قافیهمند است
در فوج مدلهای مدرنیته هنوز او
ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است
پرواز تماشایی موهای رهایش
تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده ست
دل غرق نگاهیست که مابینِ دو پلکش
یک قهوهای سوختهی خیرهکننده ست
با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطان زاست
خندیدن او عامل بیماری قند است
تصویر دلش با کمک چشمِ مسلّح
انگار که سنگی تهِ شیئی شکننده ست
شاید به صنوبر نرسد قامتش امّا
نسبت به میانگین همین دوره بلند است
ماه است و بعید است که خورشید نداند
میزان حضور و حذرش چند به چند است
2)
گونه هایت دو راه ِ بی برگشت چشم هایت دو برکه ی دورند
وسط چشم هایت انگاری مردمک ها دو حبّه انگورند
طرح موهای قهوه ای رنگت کشف یک فرشباف تبریزی ست
نقش برجسته های گیسویت چند سوغاتی از نشابورند
چشمی و دیدنت نمی آید لب و خندیدنت نمی آید
شاخه ام، چیدنت نمی آید... لحظه هایت چقدر مغرورند
دائم الخمرهای بیچاره به شکرخنده هات معتادند
بت پرستان ِ بخت برگشته به پرستیدن تو مجبورند
قصدم از ماه، روی ماهت نیست شب که خطّ لب سیاهت نیست
شعرهایم بدون تقصیرند حرف هایم بدون منظورند
به هوا پرت کن قبایت را باز کن بال ِ دکمه هایت را
سیب های سفید ِ لبنانی در سبدهای میوه محصورند
زیر باران که راه می افتی شاعران شعر ِ تر می انگیزند
عده ای بی تو سخت منزوی و عده ای قیصر امین پورند
3)
موی تو لشگری ست برای ستمگریت
پیداست موی مشکی ات از زیر روسریت
محصول قرن چندم هجری ست قامتت
شاعر شده ست رودکی از لهجه ی دریت
می داد طعمِ چند تمشکِ رسیده را
لب هام در برابرِ انگورِ عسکریت
وقتِ تنت در آب، نمی شد تمیز داد
نوعِ تو را از آن بدنِ آدمی- پریت
دریا پُر است از آبزیانی شکسته دل
که معترض شدند به طرزِ شناگریت
در کوچه راه می روی و باد می وزد
این نکته کافی است در اثبات دلبریت
هر تارِ موی تو غزلی عاشقانه است
دیگر رسیده تا کمر این شعرِ آخریت
نظرات ()
غزلی از / در سال جدید:
گونه هایت دو راه ِ بی برگشت چشم هایت دو برکه ی دورند
وسط چشم هایت انگاری مردمک ها دو حبّه انگورند
طرح موهای قهوه ای رنگت کشف یک فرشباف تبریزی ست
نقش برجسته های گیسویت چند سوغاتی از نشابورند
چشمی و دیدنت نمی آید لب و خندیدنت نمی آید
شاخه ام، چیدنت نمی آید... لحظه هایت چقدر مغرورند
دائم الخمرهای بیچاره به شکرخنده هات معتادند
بت پرستان ِ بخت برگشته به پرستیدن تو مجبورند
قصدم از ماه، روی ماهت نیست شب که خطّ لب سیاهت نیست
شعرهایم بدون تقصیرند حرف هایم بدون منظورند
به هوا پرت کن قبایت را باز کن بال ِ دکمه هایت را
سیب های سفید ِ لبنانی در سبدهای میوه محصورند
زیر باران که راه می افتی شاعران شعر ِ تر می انگیزند
عده ای بی تو سخت منزوی و عده ای قیصر امین پورند
نظرات ()
سین هفتم سیب سرخیست
حسرتا که مرا از این سفره شادی نصیبی نیست
بهاری دیگر آمده است اما برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست
نامی نیست
و اما یک غزل از سال های دور برای سال نو؛
تو دور هستی اما تنِ تو نزدیک است
چقدر فاصلهام با تن تو نزدیک است
بدون اینکه بدانم جهانِ دُور و بَرم
دوباره گرم شد آیا تن تو نزدیک است؟
به من که تب کردم سوختم جواب بده
در آتش افتادم یا تن تو نزدیک است؟
چقدر انگشتم به؛ چقدر دستم به ـ
لباسِ صورتیِ ساتن تو نزدیک است
مُرَدّد ـ اَم وسطِ حسّ خواب و بیداری
چقدر منتظر این دقیقهها بودم
که حس کنم تن من با تن تو نزدیک است
تنت حقیقتِ محض است در کمالِ دروغ
به واقعیّت و رؤیا تن تو نزدیک است
تنت زمین؛ نفست آسمان؛ لبت خورشید
به یک مولّدِ گرما تن تو نزدیک است
به انحنای تنِ هر پَریّ دریایی ـ
که آمدهست به دنیا، تن تو نزدیک است
تن تو تنها را جمع میکند در خود
به من، به این منِ تنها تن تو نزدیک است
تنت به خاکستر میکشد وجودم را
بسوز با تنِ تنهات تار و پودم را...
نظرات ()
سلام به دوستان وبلاگ غزلسرا!
با غزلی از همین روزهام، هستم:
گشودی از دو سرِ شانههات شطها را
گذاشتی وسطِ رودخانه بَطها را
هزار کاتب و خطّاط کوفی آمدهاند
که از رباعیِ موهات، نوعِ خطها را
همینکه متفقالقول در تمامِ کتب
نوشتهاند به نام تو سلطنتها را
بلند شو! که زمین تب بریزد از هیجان
برقص حاشیهپردازیِ نمطها را
رسیده ـ قبلهنما ـ وقتِ آن که در طوفان
کنارِ روسریات گم کند جهتها را...
بعید نیست اگر ماههای دیگر هم ـ
به نامِ تو متلاطم کنند شطها را
یکی دو بیت به یادِ گذشته... یکدفعه
بهخود میآیم و خط میزنم لغتها را
هنوز جای تو خالیست توی دانشگاه
اگرچه یادِ تو پُر کرده نیمکتها را
در این سروده که موهات در ممیّزیاند
به طرح روسریات پُر کن این وسطها را
تو را نیافتهام در حقیقت، از اینرو
به جستوجوی تو دارم اتاقِ چتها را...
نظرات ()
سلام!
... و یک غزل از سروده های امسالم:
این روسری آشفتهی یک موی بلند است
آشفتگی موی تو دیوانه کنندهست
بالقوّه سپید است زن اما زن این شعر
موزون و مخیّل شده و قافیهمند است
در فوج مدلهای مدرنیته هنوز او
ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است
پرواز تماشایی موهای رهایش
تصویرِ رهاکردن یک دسته پرندهست
دل غرق نگاهیست که مابینِ دو پلکش
یک قهوهای سوختهی خیرهکنندهست
با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطانزاست
خندیدن او عامل بیماری قند است
تصویر دلش با کمک چشمِ مسلّح
انگار که سنگی تهِ شیئی شکنندهست
شاید به صنوبر نرسد قامتش امّا
نسبت به میانگین همین دوره بلند است
ماه است و بعید است که خورشید نداند
میزان حضور و حذرش چند به چند است
نظرات ()
و اما غزل:
گذشت از من و تصویر مُستندّش را
همین که پاککنِ موج، خطّ ردّش را
کسی نبود به یادش به غیر از اقیانوس
که البته نگران بود جزر و مدّش را
حدودِ پاشنهی کفش ماه یادم نیست
که حول و حوش 165 قدّش را...
حدیث عشقیِمان بوده نسل اندر نسل
پدربزرگِ من آن روزگار جدش را
غرورِ سنگیِ مردانهام که یادت هست؟
دو قطره بغض، ترَک دادهاند سدّش را
کجاست امر به معروف و نهی از منکر؟
شراب خورده کجا می زنند حدّش را؟
هنوز منتظر لحظهی مجازاتم ـ
که دست دادستان چوبهی اَشدّش را
نظرات ()
برای آخرین بار...
هرچقدر هم که بخواهم اطوار روشنفکری و دگراندیشی را در راه رفتن و حرف زدنم - مانند همهی آنهایی که این روزها دیگر به هر دهکورهای هم که بروی حداقل چند تاییشان را با کراوات راه راه و محاسن بلند و دست زیر چانه و شقیقههای متورم می بینی - رعایت کنم و دلم به هم بخورد از بوی دیزی و کلهپاچه و البته عاشقانههای آبکی مشیری، خب هر کسی که مثل بنده سال 1961 به سالن رجیا امیلیا رفته باشد و چشم در چشم پاواروتی افسانهای همهی آفاق موسیقی اصیل را در نوردیده – البته بنده که به طور فطری شیفتهی کلاسیکال موزیک هستم حسابم از دیگران هم سلک نیز جداست – به هر حال گوش سپردن به موسیقی بند تنبانی وطنی بیش از اندازه دشوار است، متوجهید که!
حالا که به رعایت شرایط زمانه تمام ادوات لازم برای ورود به جرگهی منوّرالفکران خوش آتیه را تهیه دیدیم و استاد استاد هم از سر و کولمان بالا رفت اگر یکهو یک آدم هنوز به دوران نرسیدهی پاچه آب رفتهی زیرپیراهنپوشِ بیدستمال گردنی چراغها را خاموش کرد و مرا ببوسِ حسن گلنراقی را از اسپیکر مجاور با صدای بلند در رگهای اتاق انداخت و از خود بیخودتان کرد چه باید کرد؟
مثل اینکه قضیه خیلی شعاری شد! تا دیگران مذکور بیش از این از ما نرنجیدهاند بفرمایید غزل:
از این مسیر دو فرسنگ مانده تا مویت
هزار و چند قدم بیشتر به ابرویت
دلِ من است که پوشیده چکمهی باد و
وزیده است به سوی شلالِ گیسویت
دل من است که از دستِ آسمان شمال
دلش گرفته و جاری شدهست در جویت
دل من آه دلِ بیپناه و غمگینی ـ
که سربهزیر و پشیمان نشسته پهلویت
اگرچه هیچیک از تپههای این اطراف
نمانده بیکه گذر کرده باشد آهویت...
لبت تمامی خاورمیانه را امروز ـ
گشوده است به تحسینِ خال هندویت
بدونِ اینکه تلاشی کنی توجهِ ماه ـ
به چشم همزدنی جلب میشود سویت
همینکه از پسِ یکجفت قلّه یک خورشید
همینکه بر تن یک کوهپایه سوسویت
همین که دستِ کسی ـ بیدلیل ـ چادری از
ستاره را وسطِ دشت میکشد رویت
کجاست ماهِ هلالی که سرنوشت مرا ـ
نظاره میکند از چشمهای ترسویت؟
کمی به صورت ماهِ تو خیره میمانم...
نظرات ()