نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٢
 

سلام !

قبل از هر چیز باید از همه ی شماها که اومدید اینجا و کسی نبود معذرت بخوام ، و بعدش این که امروز میخوام سه تا دوست خوب رو به همه ی کسایی که نمیشناسنشون و یا میشناسن و نمیدونن کجا میشه پیداشون کرد معرفی کنم ؛

علی اصغر علیزاده ، منصوره حکمت شعار ، علیرضا بدیع

هر سه ی این عزیزان از دوستای خوب من هستن که همیشه از غزل هاشون لذت برده و میبرم ، من که پیشنهاد می کنم عزیزانی که خصوصآ به این قالب شعری دلبستگی دارن به هر سه ی این وبلاگ ها سری بزنن .

و اما برای معرفی بیشتر ، سه غزل از این سه غزلسرای خوب :

۱) علی اصغر علیزاده :

برای عاشقانه ای تازه

که گوشه لبتان خال نقطه آخر خط
و می نویسمت اسمی برای زیور خط
وبعد زمزمه ی عاشقانه ای با تو
شنیده می شود از کلمه های دیگر خط
و سبز می شوی این بیت را اگر باران
ببارد ابر مرا کلمه کلمه از سر خط
خطی به سرمه که از چشمهای میشی تو
بتابد آبی روزی مدام آخر خط

تو غنچه می کنی از کلمه های تازه انار
که سرخ تر بنویسم لب تو را سر خط
ومن دهان تو را می نویسم عطری خوش
و می پراکنم این عطر را سراسر خط
که زخمهای مرا خون نریزد از کلمات
لبی که سرخ روان باشد از برابر خط

و شکل شعر مرا باد میوزد تا من
تو را به آخر خط برده باشم اما من
سکوت می کنم از سطر بعد شعرم را
……………………………………………………

۲ ) منصوره حکمت شعار :

 

دیر آمدی همین دو سه ساعت پیش بر من نهاده اند لحد ها را

گل ریختند و یکسره پوشاندند هی تند تند رد لگد ها را

هول و ولای عشق تو صادر کرد حکم قصاص قلب مرا اینبار

خیلی عجیب نیست نمی فهمی حس ملول حبس ابد ها را

دختر عمویت آمده بود او هم یک دستمال روی دماغش داشت

پشت حریر مشکی گلدارش نفرین نمد یک یک جد ها را

 طبق قرار فاتحه که خواندند هر کس کشید آه خودش را رفت

سیصد نود هزارو نبودی تو گم کرده ام ردیف عددها را

نه نه بیا جلو بنشین اینا قطعا ریستن همه گانی نیست

مثل همیشه باش نمی خواهم در آوری ادای بلد ها را

من مرده ام و گریه ندارد که ...این هم سفید تازه عروسان است

مشکی به پوست تو نمی آید بکذار عادت بد بدها را

 

۳) علیرضا بدیع :

" این پیراهن بی سر و پا "

 

و من به هییت پیراهنی به یک بدنم

و سال هاست که در حال پیرترشدنم

 

تمام البسه ی پشت شیشه معتقدند

که : بس که بی سر و پایم شبیه پیرهنم

 

مرا تو را به خدا یک نفر پسند کند

مرا که هدیه ی ناقابلی برای زنم !!!

* * *

شبی تو می رسی از پشت پنج شنبه ی پیر

نگاه می کنی از پشت ویترین به تنم

 

-      سلام ! قیمت این چارخانه ها چند است ؟

-       علیک ! چاره ی آن چار بوسه از دهنم  !

 

قبول می کنی و می روی اتاق  پرو

و توی آینه تنها : تو من تو من تو منم

 

میان پیکر ما هفت دگمه فاصله است

و هفت ثانیه ی بعد با تو می بدنم

 

شبی تو می روی از ذهن جمعه ها آنگاه

چگونه خانم شلوار از تو دل بکنم ؟

* * *

تو رفت ! نوبت این جالباسی پیر است

چقدر بی سر و پایم !  قدر مثل منم !

 

 

و اما این دفعه قول میدم که زود زودتر بروز کنم و با چند غزل از خودم ، پس فعلآ تا بعد ...

                                       


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٢
 

اول سلام !

دوم دو غزل از خودم :

۱)

به :

من ، تو ، زمین لرزه ، خدا ، آقای مهندس ناظر و بقیه ی دست اندر کاران

نه اینکه من فقط از غم تنم نلرزیده

که پشت هیچکس از درد و غم نلرزیده

هزار و سیصد و هشتاد و تُف بر این اعداد

که در مسیر زمان یک قدم نلرزیده

چطور من مثلآ شاعرم ! پُر از دردم !!

که توی دستم حتی قلم نلرزیده ؟

زنی که خاطره اش را به خاک می سپُرَد

در این اواسطِ دیماه ، کم نلرزیده

زمانه زیرِ ِ سر ِ بی گناه می لرزد

پُر از گناهم و دور و بَرَم نلرزیده !!

ببین چقدر خدا از خدایی اش پَرت است

که در نگاهش یک ابر هم نلرزیده

چه می شود که خدا خواب باشد و وقتی ـ

که چشم باز کند ؛ شهر بم نلرزیده ؟!

۲)

از روزهای رفته ، تو ماندی و یک غروب

یک صفحه ی کلید !

و یک جفت دستِ خوب

یک جفت دستِ خوب که کوبیده اند بر ـ

کیبوردِ بی قرارِ تو مثل دو دارکوب

اما تو دارکوب ؟

نه !

هرچند قلبِ من ـ

می مُرد زیر ِ ضربه ی تو ، مثل ِ کرم ِ چوب !

می مُردم از درختِ تو پرتاب می شدم

نوک می زدی و در بدنِ خسته ام رسوب ...

تو ؛ قویِ سرشناس ترین نقطه ی شمال

من ؛ برکه ی غریب ترین نقطه ی جنوب

οο

این روزها به رابطه مان فکر می کنم ؛

این که اگر خراب شود ، می شود خروب !

می دانم این طریقه ی عُرفِ مُمال نیست

اما تو نیستی و جهان ریخته به هم

اما تو رفته ای و غزل های من مرا ـ

در دادگاه قافیه کردند متهم ...

οο

با استخاره های تو یک جفت پُتک بود :

« با گریه سر کنم! نکنم! » یا « برم؟ نرم؟ »

این طرزِ استفاده به من لطمه می زند

هر لحظه از حضورِ خودم می خورم قلم

اما تو هرچه را که بگویی :

« شوی ؟ »

شود !

می خواهی اصلآ این غزلم مثنوی شود ؟!

این شعرهای سَرزده از من که نیستند

در این دهان خسته صدایی نمانده است

در این دهان خسته زبانی ست خسته تر

هر واژه ای که داشته از خود تکانده است

حالا فقط تو مانده ای و ، مثل خون تو را

در چارراهِ سبز ترین رگ دوانده است

تا در تمام ِ زندگی اش زندگی ... تو را ـ

مثل ِ فرشته رویِ دو کتفش نشانده است

 

حالا تویی و صفحه کلید و دو دستِ گنگ

و غیر از این برای تو چیزی نمانده است ...


 
comment نظرات ()