نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸٢
 

سلام!

اول : ممنون از همه ی عزيزانی که درباره ی غزلهام نظر دادن.

و دوم‌ : ۲ غزل از نغمه ايزدپناه

۱)

تو چرا خسته، تو که اهل همين دور و بری

اهل پسکوچه ی نمناک دلی دربدری

به خدا فاصله ها مشق فراموشی ماست

تو که روييده ای از خواب خوش جن وپری

عاشقی نابلد وسر به هوا کرده مرا

تو ولی راحت از اين حادثه ها می گذری

تو همان شوق لجوجی که به دلواپسی ام

پا نهادی و از آشفتگی ام بی خبری

فصل خاکستری آغاز فراموشی ماست

دل ببنديم به يک حادثه ی تازه تری

به خدا فاصله ها مرز فراموشی نيست

بگذر از خير سفر ، دل بکن از دربدری ...

۲)

اين جاده، اين مسير، واين حس مشترک

با تازه واردی که به خوابم زده سرک

گل کرده بين ساعت مرد و دقيقه ها

از اضطراب آمدنش می خورد ترک

هی پرت زن که می شود از نو خيال مرد

سر می خورد به سمت لبش نام قاصدک

وقتش رسيد جاده و مرد و دوچرخه ای

پاکت رسيد نامه و عکسی که دخترک

پشتش نوشته بود: برای همان که دل

هرگز به اينکه خاطره بوده نبرده شک

سه در چهار جيغ خودش را بلند کرد

در مشت مرد، جسم زنی شد ترک ترک

در دست خود مچاله ی زن را مرور کرد

زن خنده ای دوباره به او کرد، با نمک!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸٢
 

سلام دوستان خوبم!

می خوام يه چيزی رو صادقانه بهتون بگم حالا ميخواد باورتون بشه ميخواد ....

می خوام از لطف همه ی شما دوستان و همراهيتون با غزلسرا با تمام وجود تشکر کنم

من  بی اندازه از اينکه دوستان جديدی مثل شما پيدا کردم خوشحالم و هيچ وقت اين دنيای مجازی رو فراموش نخواهم کرد.    

                                  *  *  *  *  *  *  *  *  *  *  *

و اما برسيم به غزلهای امروز غزلسرا

راستيتش اينجوری شروع شد که چند تا از بزرگواران که هميشه به من لطف داشته و دارند اين مطالب رو مطالعه کردند و بعد از اين که به ما کلی هندونه و اميد دادند گفتن که غزلهای خودم رو هم بزنم وُ اينکه شعرهای خوبی دارم وُ ...

و اينطوری شد که من هم دچار جُسوف(جو گرفتگی) شدم و نتيجه اش اين شد که ملاحظه می کنين

اينارو گفتم که اگه از غزلها خوشتون نيومد بگم تقصير من نيست ، حالا راست و دروغش گردن خودم

                                         *  *  *  *  *  *  *  *  *  *  *  *‌‌  *  *

دو غزل از صالح دُروند:

۱)

شب بود، ماه زير قدم های ابر بود

اندام زن رهاشده در خاک قبر بود

...

و بعد از آن تميز نکرديم کافه را

بشقاب های سوپ و غذای اضافه را

دستت هنوز بازوی من را گرفته بود

وقتی که روی ميز کشيدم ملافه را

...

ياد تو روی صندلی ات شانه می زند

آن گيسوان قهوه ای بافه بافه را

و يک نفر که آمد و با تو قدم زنان

در ابر جا گذاشت دو چشم کلافه را

(( تو رفته ای که باز نگردي؟ )) بريز دور

اين حرف های بی سر و پای خرافه را

اينجا فقط اجاق برای تو روشن است

تنها برای توست که درهای کافه را...

۲)

در سينه جای قلب دماسنج می کشم

از اين دمای صد درجه رنج می کشم

يک غنچه می کشم که بياری سر قرار

پای تو را به عقربه ی پنج می کشم

و موقع قرار، تو را توی پارک، بعد

عطر بهار و مزه ی نارنج می کشم

ايندفعه تو به سرسره ها تکيه می کنی

ايندفعه از سکوت خودم رنج می کشم

جای خودم که ساکت ساکت نشسته ام

مردی سريع و موقعيت سنج می کشم

تا شانه ات مُماس من و شانه ام شود

فورآ بجای سرسره آرنج می کشم

...

( نقاش که به داشتن تو حريص شد

باران گرفت و کاغذ نقاش خيس شد )

حالا که رنگ های تو با آب می روند

جای تو يک جزيره پُر از گنج می کشم

جای تو يک جزيره برای خود خودت

تنها برای هديه ی روز تولدت :

سال هزار وُ سيصد وُ پنجاه وُ ۸/۹...

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳۸٢
 

و اما يک غزل از سعيد نوذری

 

...درشکه زیر سم اسبهای بارانی!

هوای منطقه ی آفتاب بحرانی

زن آه می کشد و جرعه جرعه می نوشد:!

ـ چه سخت می گذرد اين شب زمستانی

 

اتو کشيد دلش را و چارقد را بست...

نشست روی همين يلکان سيمانی

نشست و فاصله را جمع زد،...

                                   نوشت،...

                                            شمرد...:

ـ دو سال دوری و دلشوره و يريشانی...

دو سال يرسش موهوم باغچه، يس کی

حياط کوچکمان می شود چراغاني؟

صدا صدای سر انگشت های باران است

که می برد دل تنگ مرا به مهمانی

 

(خلاف) شاعر من، بيش از اين نمی خواهد

کلاف مسئله را اينقدر بييچانی

(خلاف) شاعر من ـ (گل...يرنده...ميخانه...)

دلم هوای لبت کرده و نمی دانی ...

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ٥ امرداد ۱۳۸٢
 

سلام دوستان!

اينبار مهمان سه غزل هستيم از منصوره حکمت شعار

اشعار پيش از اين حکمت شعار در مجموعه ای تحت عنوان: هر جور راحتی غزل من،راهی بازار کتاب شده است .

و اما سه غزل چاپ نشده از او:

۱)

با آنهمه(حرامت) و (هرگز نمی شود)

ذهن من از مرور تو عاجز نمی شود

سر می رود خيال تو فنجان قهوه را

لب می زنم ولی متمرکز نمی شود

از پشت ميله های مژه تلخ می زنی

يعنی نيا درون پرانتز ، نمی شود

می خواهمت به چنگ بيارم به دور خويش

 از خون کشيده ای خط قرمز، نمی شود

من برگريز کرده دلم، نه هوا ، نه نور

اصلآ خيال کن فتوسنتز نمی شود

در پارک های وسوسه تعطيل می رويم

ديگر گلويم از گله گزگز نمی شود...

حالا چه فرق می کند اين بيت مال کيست؟

وقتی شناسنامه مجوز نمی شود

بر فرض بر مدار مفاعيل می وزم

فايز که بی صدای تو فايز نمی شود...

۲)

شما که صاعقه کرديد...من که نم نم تر...

بر اين شدم که ببارم ولی مصمم تر

ولی شما ـ آقا ـ با کلاس زاده شديد

و پشت لهجه تان يک دو روستا کمتر

شما تعارف هم که نباشد از يک زن

صدايتان دو سه کوچه بلندتر ـ بم تر

و نامتان که بلانسبت آدم است هنوز

به يمن مردی از يک زن اسم اعظم تر

و دل به مذهبتان لامحاله عيسايی ست

که بی پدرتر از آن است آن که مريمتر

کسی که گفت به ما دنده زاده ايم، نگفت

که روی دنده ی لج پا شد آدم آدمتر

که سيب نام مرا در هوای جذبه گرفت

هبوط کرد به خاکستری مسلم تر

و هر قدر که عسل شد نگاه من، می شد

نصيب سيب شما از هميشه اش سم تر

۳)

به کله ام زده نگران خودم شوم

آتش به پا کنم که به جان خودم شوم

زنبيل،زخم،زا...زن و زنبيل زخم را...

بايد دوای زخم زبان خودم شوم

بی رخت چرک ها همه ی ظرف های چرب

يک روز صرف آبچلان خودم شوم

من می روم بگردم آدم شوم ، نخواه

حوا بمانم و سرطان خودم شوم

آدم! زمين برای خودت شايد از نخست

يک روز دزد گندم نان خودم شوم

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱ امرداد ۱۳۸٢
 

دوستان عزيز!

الهام مردانی غزلسرای جوانی است که صميميت و راحتي،از ويژگيهای زبانی اوست

 دو شعر زيبا از او را با هم می خوانيم

۱)

از بچه های روی زمين بچه تر شدم

اين بار اول است که اينقدر خر شدم

آنقدر توی خانه نشستم که عاقبت

چيزی شبيه پنجره و سقف و در شدم

يا مثل شيشه خرد، و يا مثل آدمک

برفی که قطره قطره چکيدم، هدر شدم

بعد از هزار دفعه بيا و قبول کن

تقصير توست اينهمه من بد اگر شدم:

از روزهای رفته کمی زردتر شدی

اين روزها که صد درجه سردتر شدی

با دست توی جيب،وبا پرسه های شب

در اين هوای يخزده ولگردتر شدی

يا در خيال های خودت سير می کنی

يا فکر می کنی مثلآ مردتر شدی!

آخر ميان اين همه آدم، هميشه تو

آن کس که چشمهای مرا کرد تر شدی

۲)

شروع می شود و باز هم (الف) تا (ی)

شبيه يک غزل تازه ايد آقای ...

دوباره حال مرا با شماره می گيريد

حدود ساعت شش می بريد تا پای ...

شمای صبح و شب و هر دقيقه و هر جا

شمای پشت من افتاده مثل يک سايه

شما که از خودتان حرف می زنی هر بار

من از اتاق خودم می روم به دنيای ...

و بعد می کشم اينبار خانه ای تازه

و فکر می کنم آنجا به مرد تنهای ...

صدای پاندل ساعت دوازده ضربه

مداد و کاغذ و يک ميز و طرح فردای ...

 

 


 
comment نظرات ()