نویسنده : صالح دُروند - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٢
 

دوستان خوبم سلام !

امروز میخوام یه دوست خوب رو بهتون معرفی کنم و البته اگه همینطور پیش بره یه وبلاگ خوب رو .

رضا معتمد شاعر توانمند بوشهری به تازگی با شهر غزل به جمع وبلاگ نویسها پیوسته . توضیحات بیشتر رو در مورد خودشون میتونین در اولین مطلب وبلاگشون بخونین البته ایشون در ظاهر هنوز شروع به کامنت گذاری نکرده اند اما در این صورت حتمآ نظرات ارزشمندی رو خواهند داشت . برای این دوست عزیز و استاد گرامی آرزوی موفقیت دارم و شما رو دعوت می کنم به خوندن یه غزل زیبا از رضا معتمد :

 

تو را شناخته ام بی شناسنامه  و نام

چگونه ؟ با هیجان همین یکی دو کلام

همین یکی دو کلامی که می وزی بر من

به انضمام کمی لکنت و کمی ابهام

چقدر ساده سرک می کشی به خلوت من

و نرم مثل فرود کبوتری بر بام

چه نعمتی است که لب باز می کنی همه صبح

سلام ای گل زیبای نو شکفته سلام !

در این جهان بر آشفته این جهان عبوس

فقط نگاه تو از عشق می دهد پیغام

دوباره همسفرم باش پس چه آ سان است

عبور از اقیانوسهای نا آرام

نه دلخوشم به خیابان مه گرفته شهر

نه این اتاقک سرد خزیده در اوهام

فقط به اینکه سلامی کنی و باز شود

زبان بسته این شعر های نیمه تمام


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸٢
 

سلام !
راستش من این مطلب رو برای دومین باره که می تایپم . آخه اولین بار که دیروز بود بعد از کلی زحمت همش پرید و کلی حالم گرفته شد و دیگه حوصله ی دوباره تایپ کردنش رو نداشتم تا امروز که دوباره در خدمتتون هستم با همون مطالب دیروزی ؛
سه غزل بخونین از سه غزلسرای خوب شهرستان کازرون ؛ ( نجمه زارع - فریده دهداران - زینب صبوری زاده )
در ضمن فریده دهداران و شعرهای خوبش رو می تونین اینجا پیدا کنین .

۱) نجمه زارع :
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا ...
جوی و دو جفت چکمه و گل بود و ما دو تا ...
وقتی نگاه من به تو افتاد ، سرنوشت
تصدیق گفته های هگل بود و ما دو تا ...
روز قرار اول و میز و و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا ...
افتاد روی میز ورق های سرنوشت
فنجان و فال و بی بی دل بود و ما دو تا ...
کم کم زمانه داشت به هم می رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کل بود و ما دو تا ...
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چقدر سرد و کسل بود و ما دو تا
از خواب می پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا ...

۲) فریده دهداران :
احساس یک آدم که دیگر جان ندارد
دیگر به اعجاز مسیح ایمان ندارد
شک می کند به زندگی وقتی نباشی
بی تو به چشمانش هم اطمینان ندارد
او تازه یک عمر است که پیدات کرده
برگرد ! بی تو زندگی امکان ندارد
چشمان تو آرامشی دارد که انگار
حتی برای نوح هم طوفان ندارد
غیر از دلی تنگ و کمی حسرت ندارم
اما همین را هم کسی الان ندارد

۳) زینب صبوری زاده :
انسان ، صدای تیشه و تُن های مختلف
یک سیب سرخ با نیوتن های مختلف
نبض بشر ، تنفس مسموم سنگها
یک آسمان و جنگ اُزُن های مختلف
کم کم جهان به فاجعه تبدیل می شود
زیر فشار جبری یون های مختلف
من فعل ساده ی « چه کنم »،« نه نمی کنم »
تو مصدر « رسیدن » و بُن های مختلف
نه زیر بار منفی حرف تو می روم
نه بار مثبت پروتن های مختلف

حالا دوباره ذهن مرا می زند به هم
زنگ در و ... تو و ... تلفن های مختلف







 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳۸٢
 

دوباره سلام !
ببخشید از اینکه نتونستم به همسایه های خوبم این چند روزه سر بزنم آخه تازه برگشتم .
راستش اونجا همه چیز خوب بود بجز نبودن بسیاری از شما دوستان و چند تا چیز کوچولوی دیگه ، هر چند کلی بر و بچ باحال بودن که به گنجینه ی دوستانم اضافه شدن
و اما از جالبیات همایش حواشی ناراحت کننده ای بود که اگر فرصتی شد سعی می کنم در خلال چند نکته در آینده بازگوشون کنم ...

و اما دو غزل از علی اصغر علیزاده :

دو عاشقانه برای ...

۱) به خانه می برم ابری که آسمانت را ...
همین که پنجره وا می کند جهانت را
که بعد با هیجان چکیدن باران
به سقف خانه بپاشی ستارگانت را
که بعد قهوه ای چشمهای خیس شما
به خانه هدیه کند ماه مهربانت را

« برای بوسه گرفتن بهانه ی خوبی ست »
که باز با تلفن گوشه ی دهانت را
تو پشت میز خودت قهوه می خوری بی قند
که باز بشنوم از گوشی ات زبانت را

: نمی رسیم به هم تو کجا و ماه کجا

و بعد با هیجانی که گرم می نوشی
تمام نیمه ی خالی استکانت را

۲)

هر آنچه مرگ مرا دوست تر نمی دارد
دلم از آنچه تویی دست بر نمی دارد
رها نباش پریشان گیسوانت را
که باد حال مرا بی خبر نمی دارد
ستاره می زند از صبح صورتت لبخند
شبم اگر چه مرا تا سحر نمی دارد
مرا به سرفه صدا می شود بگوید : مرگ
لبی که آبی ابر تو تر نمی دارد
چنان عوض شده ام مرگ را که مادر من
کسی چنین که منم را پسر نمی دارد
به سوگ پیرهنم را سیاه می پوشم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳۸٢
 

سلام دوستان !
من قراره فردا به یه مسافرت چند روزه ی اصطلاحآ ادبی برم و امیدوارم که بتونم توی این سفر دوستان شاعر جدیدی پیدا کنم و البته شعرهای خوبی رو بشنوم که از این آخری کاملآ مطمئنم چون همیشه همینطور بوده . آدم هرجا که پا میذاره شعرهایی رو میشنوه که تنها میشه اعتراف کرد زیباست در صورتیکه اسم شاعرش رو هم تابحال نشنیده . به هر حال امیدوارم که اینبار هم همینطور باشه.

و اما امروز دعوتتون میکنم به خوندن دو شعر از محمد کاظم حسینی :

۱)

این بادها که کوچه ی ما را قدم زدند
حال تمام پنجره ها را به هم زدند
با حرف تازیانه و با چوب سادگی
من را چه بی ادب و تو را محترم زدند
آنها که وعده ی گُل و لبخند داده اند
جز سنگها بگو چه گلی بر سرم زدند
خود را نسلشان به شب و زاغ می رسد
مانند تهمتی به حریم حرم زدند
سهم من از زمین چقدر سرد بوده است
من را همیشه در شب و باران رقم زدند
برفی نگاه پنجره را روبروم بست
هر چه بهار بود بنامم قلم زدند
آه ای پرنده های مهاجر سفر کنید
من مانده ام که مُهر مرا متهم زدند

۲)

وقتی که ابری است هوای پرنده ها
دنیا چه کوچک است برای پرنده ها
حالا سکوت کن که صدایی است بس بزرگ
شلیک می شود به صدای پرنده ها
در شهرهای ما که قناری خریدنی است
دیگر چه کم شده است بهای پرنده ها
جز سنگ یا فشنگ چرا هیچ کس دگر
پاسخ نمی دهد به چرای پرنده ها
وا کرده ایم پنجره را رو به آسمان
جت ها نشسته اند به جای پرنده ها
نقش طناب ها که بروی گلوی ماست
پیچیده اند حال به پای پرنده ها
جرم شماست عشق ـ جنون ـ سهمتان قفس ـ
پرواز کم نبود خطای پرنده ها
دی بود و می نشست فقط برف روی برف
دیگر اثر نداشت دعای پرنده ها
پرواز کن برو ـ برو ابریست آسمان
اینجا نه جای توست نه جای پرنده ها


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳۸٢
 

دو غزل از طاهره خنیا :

1)

دستم نمی رسد که تو را دستچین کنم ، این شاخه هم که خر شده ، سر خم نمی کند
وقتی گل انار لبت قسمت من است ، پاییز از علاقه ی من کم نمی کند
یک سیب سرخ ، سهم پدر بود و نصف کرد ، دادش به تو که نصف کنی با من و ... چه بد !
حوا شدم که مال تو باشم ، ولی خدا ، من را شریک بچه ی آدم نمی کند
ماهی شدم ولی وسط ریگهای داغ ، راهی به آبگیر خیالت نمی برم
گیرم که گریه هم بکنی ، این دو قطره اشک ، حتی گل مزار مرا نم نمی کند
برفم که ذره ذره مرا ذوب می کنی ، در آخرین سپیده دم قله ی نگاه
هر کس که گُر گرفته در آغوش گرم تو ، دیگر توجهی به جهنم نمی کند
از شعر دم نزن ، تو که شاعر نمی شوی ! خامم که عاشقت شده ام ، نه ؟ بگو بله !!
از او که پای خوب و بدت ایستاده است ، جز دل چه خواستی که فراهم نمی کند ؟
باشد ، بتاز اسب خودت را ولی سکوت ، تنها جواب رج رج شلاق های تو
بی زحمت چمن به تو آوردهام پناه ، اسبی که رام عشق تو شد ، رم نمی کند

2)
لیسم بزن که خوردنی ام در مذاق تو
یک اسپری که حل شده توی اتاق تو
تحریک تیز و ترش تمشکی که ناگزیر
تاثیر سوء داشته روی بزاق تو
جسمم تمام مال تو تا پوست ، استخوان
تا تنگه ی معاشقه ، تا واق واق تو
یک پای ماجرا منم این مسخره است ، نیست ؟
پس ختم می شود به لجن اتفاق تو
حالا به انقراض خودت فکر می کنی
از ترس اینکه کور بماند اجاق تو
یادم تُرا سه نقطه ... ببین پس چه می کند
انگشتهای نازک من با جناق تو !
از سینه ات چرق چرق خرده شیشه ها
خون لخته بسته از دل من تا دماغ تو
حالا کلکسیون دلت را نگاه کن
یک رآس بره ، دلزده از باتلاق تو
کز کرده اند پشت خطوط زنانگی
در انتظار هی هی حکم طلاق تو

من معتقد به هیچ صراطی نبوده ام
پس با همین رویه می آیم سراغ تو
با این لباس قرمز نازک چه شکلی ام ؟...
_ خاموش می شود لب من با چراغ تو _

فردا که روزنامه خریدم برای نان ،
روی دل هزار نفر مانده داغ تو .




 
comment نظرات ()