نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳۸٢
 

همراهان عزیز سلام !

ببخشید اگه ایندفعه یه خورده دیرترتر بروز کردم.

دو غزل بخونین از ندا حقیقت :

۱)

تو فکر می کنی این یک تصادف ساده است

همین که مهر شما در دل من افتاده است

از آن دقیقه که وحی ات به سینه منزل شد

قطاری از ته قلبم به راه افتاده است

قطاری از کلماتی ... نفس نمی آید

من عاشقت شده ام گفتنش نگو ساده است

همین که چشم تو را فکر می کنم فورآ

به چشم های شما فوت می شوم تا دست ـ

به روی دست تمام ... تو را نمی بینم

مگر نه اینکه « خدا » را خدا به من داده است ؟

« سفر بدون تو هرگز ! » قطار می نالد‌ ؛

به احتمال قوی مشکل اول جاده است

نگو پرنده ی من خسته ای که این شاعر

برای با تو پریدن همیشه آماده است

۲)

بر صندلی نشسته ام و قاب عکستان

خیره به چشم خسته ی من می خورد تکان

آغوش باز می کنم از راه می رسی

سر می خوری درست بر این قلب مهربان

با چشم هام رد تو را لمس می کنم

ردی که می رسد به سراشیب سالیان

یادت که هست چیدن سیب از درخت و بعد ؛

افتادن از بلندی لبخند نردبان

خندیدم و نگاه تو انگار شعله زد

گفتی به من : « برو به جهنم زن جوان ! »

نفرینی از نگاه تو انگار شعله زد

پاشید روی خنده ی من تلخ شد جهان

سی سال سیب خانه مان سرخ شد رسید

اما دل من است که خشکیده همچنان

از شانه های سرد زنی شال لیز خورد

افتاد روی قاب شکسته نفس زنان


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٢
 

بعضی وقت ها نمیتونم به ضرورت بعضی از چیزها پی ببرم ! البته این رو هم باید بگم که من اصلآ در هیچ موردی به ضرورت های وجود توجه نمی کنم اما این مسئله همیشه برام جالب بوده که آیا اگر این طور نبود چه اتفاقی ممکن بود بیافته همونطور که الان که هست ...

راستی یه مطلب نه زیاد بی ربط یادم اومد . به تازگی یه آدم نسبتآ محترم تو دنیا پیدا کردن که نمیدونم به چه دلیل دوست داره فاطمه حق وردیان باشه . شاید این رو شما هم شنیده باشین که کسی بجای ایشون برای وبلاگ نویسها کامنت میذاره . از همینجا میخواستم  از طرف خانم حق وردیان  به این دوست عزیز خسته نباشید عرض کنم که حداقل تونسته با این کار احتمالآ بیهوده زحمت کامنت گذاری رو از سرشون وا کنه و اما از طرف خودم هم یه کم متآسفم . کاش یه کم از وقت این دوست ناشناس رو من داشتم و میتونستم به دوستان بیشتری و بیشتر به دوستانم سر بزنم . به هر حال امیدوارم این مشکل بزودی حل بشه و نیروانا هم از سکوت در بیاد .

و اما یک غزل از حسین حسینی :

 در آفرینش من علتی ندید خدا

مرا نخواست کسی و نیافرید خدا

به بازخوانی خط های صورتم پرداخت

مرا قدم به قدم در خودش کشید خدا

دمید در روحم با نفوس عشق دمید

سپس رها کرد و رنج داد و دید خدا

مرا به دست گلی داد و باد پرپر کرد

گل مرا و مرا باز هم کشید خدا

بنفشه ، سوسن ، شب بو ، اقاقیا ، مریم

مرا چه دسته گل اینگونه آفرید خدا

که آسمان تو تُف می کند مرا در گل

و گل به تیغ مرا می کند شهید خدا

مقدرند عذاب من و قوافی کم

برای دفعه ی چندم مرا کشید خدا

مرا شبیه خودش کرد ؛ تا ابد تنها

و دور پیله ی من قرن ها تنید خدا

که باد هم نرساند به کلبه ی پدرم

شمیم پیرهنی را که بر درید خدا

تو کیستی که بدانی گذشته ها چه بدند

و من چه می کشم از ماضی بعید خدا

گناه تیرگی انتهای فنجان است

شما اگرنه که پاک و منزهید خدا


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۸ آبان ۱۳۸٢
 

سلام و روز (شب) به خیر !

دو غزل بخونین از شاعر خوب و جوان « نیره کاشی » :

 

۱)

پشت سر : « نمی شود‌» ، برابرم : « نمی شود‌»

می خورد شبیه پتک بر سرم : « نمی شود‌»

خسته ام از این بهانه های بچه گانه ات

فکر می کنی که عاشقی سرم نمی شود ؟

فکر می کنی نبینمت تمام ... ؟ خواستم ـ

از نگاه آشنات بگذرم ، نمی شود

خواستم که بی خیال عشق و عاشقی شوم

یا ادای عقل را در آورم ، نمی شود

سالها به چشم های تر دخیل بسته ام

هر چه می دوم به گرد این حرم نمی شود

پر بزن ، دوباره پر بزن در آسمان من

هیچ کس به غیر تو کبوترم نمی شود

                        ο 

هی نگو نمی شود من و تو مال هم شویم

عاشقم من ، این بهانه ها سرم نمی شود

 

۲)

صد سنگ خورده بر سرت ، آدم نمی شوی

انگار تا به آخرت آدم نمی شوی

صد بار ، صد نفر به تو گفتند ، باز هم

انگار نیست باورت آدم نمی شوی

روزی هزار طعنه شنیدی و کر شدی

این هم جواب آخرت ؛ آدم نمی شوی

گفتی که:« با خداست » شنیدم ندیده گفت :

« من نا امیدم از درت ، آدم نمی شوی »

حالا توئی و غربت شعر و هزار حرف :

بیچاره ، خاک بر سرت ، آدم نمی شوی ! 

 

                      

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٥ آبان ۱۳۸٢
 

همراهان عزیز سلام !

اولآ ممنون از همه ی شما خوبانی که با نظرات ارزشمندتون این اتاق کوچیک رو زینت میدین

و دوم شرمنده که نتونستم تو این مدت به خیلی از شماها سر بزنم که امیدوارم مشکلات و گرفتاری های زندگی مثل همیشه بهونه ی خوبی برای توجیه این نبودها باشه

و اما سوم و مهمترینُم یک غزل از رحیم فخار :

 

عطر مرا به یاد خودت نه ! به من بزن

یا وصله کن تمام تنت را به من بزن

یک خط لب بکش بشود مرز بوسه هات

بر گونه های شرم حیا نسبتآ بزن

حتی دوباره روسری ات را رها بکن

مثل گذشته موی سرت را به من بزن

در ایستگاه منتظری تا ببینی ام

خط های بی تلاقی مان را ترن بزن

وقتی که می رسم به تو بعد از هزار سال

لعنت به این همیشه ی دیر آمدن بزن

پشت لباسهات به دنبال من بگرد

در جیب های عاشق یک پیرهن بزن

در آلبومی که عکس مرا حرف می زدی

لکنت به شوق جمله ی عاشق شدن بزن

بعدآ بیا شماره ی من را مرور کن

جدی بگیر حرف مرا ، واقعآ بزن

در کوچه های خاطره دست مرا بگیر

با من بمان و دست به رؤیا شدن بزن

تا یک قدم جلو ، نرسیده به قبر من

حرف از سکوت و گریه ی من مطلقآ نزن

با هلهله بیا و سر قبر من بایست

حتی بخوان برقص و ددن دن ددن بزن

حالا بلند شو و بیا زنده کن مرا

روحی بدم ، به پیکر من در کفن بزن

بانو قبول کن بخدا زنده ام هنوز

در قاب عکس مرگ ، لبت را به من بزن

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()