نویسنده : صالح دُروند - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸۳
 

 

همه چیز خنده دار است !

از بی قراری های در باران گرفته

تا بی قراری های در باران ...

 

 

 


 

 

 

 

 

تو نیستی که به زاری بگویمت یارا !
دل و دماغ ندارم برای این کارا

بدون تو چه کنم هان ؟ بگو خراب کنند-
یکی یکی همه ی خونه هام و مِعمارا

چقدر از هجر- اَت ، قرص؛ شربت؛ استقراغ؟
نپیچ در مویت نسخه ی اطبا  را

سپید تن ! نگرانم نباش ، من خوبم
کسی نمرده از این درد، بین ِ بیمارا

دوا نمی خواهم ، خوب می شوم کم کم ...

به جای قرص بگو ماهِ قصه هایم کو!
دو هفته است که دارا ندیده سارا را

دو هفته است که آن ماهِ بیست- تر ساله
پُر از غلط کرده جمله سازی ِ ما را

من از تو یاد گرفتم که عاشقت باشم
« به یاد آر محبان باد پیما را »

فقط تناسخ را می پذیرم از آنجا -
که بوده ای وقتی حافظ این غزلها را ...

اگرنه شعر نمی گفت خواجه شمس الدین

سپس نمی آمد پشتِ هم ردیف کند
« سهی قدان سیه چشم ماه سیما را »

خدا که عاجز ماند از تنت ، نمی بایست –
به من حواله کند حل ِ این مُعَما را

چقدر خسته ام از دستِ ما ، شما ، ایشان
ضمائری که قُرُق کرده اند دنیا را

کمی از این که کمی هست ، مهربان تر باش
کمی به کار ببر خوبتر الفبا را !

 

 


 
comment نظرات ()