نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

 

« دیوانگی ۳ »

!mavala stop

 

دستم به مچ رسیده؛ قرار است پام را...

دارم دوباره می جوم انگشتهام را ...

هرجا که بوده است اثری از تو گشته ام؛

گلدانِ روی تاقچه را؛ پشت بام را

اما نبوده هیچ اثری از تو هیچوقت

حتی نگفته شد خبری از تو هیچوقت

آن روزهایِ با تو گذشته زمان زمان

حالا یکی دو سال گذشته از آن زمان

آرام تکیه داده به یک چوب... یادم است

تصویرِ سربزیریِ تو خوب یادم است

از زیرِ روسری دو سه نخ مویِ مشکی ات

قدم نمی رسید به ابروی مشکی ات

حالا بزرگ تر شده ام؛ راه می روم؛

می پوشم از قرارِ تو شلوارهام را -

با کفشِ چرمِ مشکی و پیراهنِ سفید؛

تغییر می دهم تُنِ زیرِ صدام را -

مانندِ اسب پشتِ سرت تاخت می کنم

انگار که گسیخته باشم لگام را -

آنقدر می دوم که به گردت نمی رسم

کم کم به وعده گاهِ نبردت نمی رسم...

من دوستت ندارم؟ این جرم مسخره ست!

هرگز نمی پذیرم، این اتهام را

این سالها که بی تو گذشتند روز و شب

چشمم ندیده غیرِ تو ماهِ تمام را

دنبالِ راهِ خانه تان مست می رسم

دارم به چند کوچه  بن بست می رسم!

یعنی تو هیچ جای جهان خانه کرده ای

یعنی تو هیچ جای جهان

در گودیِ زیرِ چشمانت

درشت ترین اتفاق را

درد می با...

رد می شوم که بی تو شدن خسته ام کند

رد می شوی که مهرِ تو دلبسته ام کند

دستم به مچ رسیده؛ قرار است پام را...

معجونِ تلخِ چشمِ تو هم چاره ای نکرد

دارم دوباره می جوم انگشتهام را ...

معجونِ چشمِ تلخِ تو هم چاره ای نکرد

دارم دوباره می جوم

تلخ و تُرش های این اتفاق را

که فا...

فا ! اسمِ اول، قسمتِ تو باشد

که قسمتِ اولِ اسمت صله باشد

که « فا» فاصله باشد

که فاصله باشد!

حالا تو احتمالن از این وضع خسته ای

یعنی کنارِ خاطره هایت نشسته ای

مثلِ همیشه آمده ای در خیالِ من

احساسِ خوبی است! دوباره تو مالِ من...

« 18 آوریلِ 97

من می نویسم تا به گریه نیفتم ، من می نویسم تا تو هیولای درونم ، از این که هستی تنهاتر نباشی ، یا من می نویسم که تو تنهایی، و تو تنها خواهی ماند »       پیام یزدانجو

از آسمان و زمین بی تو درد می بارد

درخت بی تو فقط برگِ زرد می بارد

نشسته منتظرِ آسمانِ من « ماه» ی

که گوشی تلفن با « پیامِ کوتاه» ی

سفید می پاشد روی گوشیِ تلفن

حروفِ مضطرب از دوردستِ « همراه» ی

اگرچه هیچ کسی هیچ وقت آنجا نیست!

تو هیچ جای جهان نیستی ، کجا هستی؟

کجایِ کوچکِ بازیچه ی خدا هستی؟

شنیده ام که قرار است زندگی بکنی

کنارِ آن که به اخلاقش آشنا هستی

همان که دستِ تو در دستِ اوست در باران!

همین که راه می روید

تمام ولیِ عصر را

بدونِ شانه های افتاده از من...

 


 
comment نظرات ()