دو غزل از گذشته ها..
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸٦
 

 

سلام، دو غزل از گذشته ها...

 

۱)

از پشتِ شیشه رویِ تنم دست می­کشید

روی نفس­نفس زدنم دست می­کشید

من ایستاده بودم، او ایستاده بود؛

بر روی لرزشِ بدنم دست می­کشید

از پشتِ شیشه­های ضخیمِ فرودگاه

بر چشم و گونه و دهنم دست می­کشید

در سینه حبس شد نفسی که نمی­زدم

بر راه راهِ پیرهنم دست می­کشید

می­خواستم بماند، از خاطراتِ من ـ

یک روز اگرچه مطمئنم دست می­کشید

از عشق می­گریخت؛ از احساس می­گذشت ـ

از حسِ دوست­ داشتنم دست می­کشید...

تو رفته­ای و سالن تاریک­تر شده

صحنِ فرودگاه تراژیک­تر شده

 

۲)

 

تو توی خانه؛ من توی کوچه؛ در بسته

خجالت از حرکاتِ تو رخت بربسته

مرا نشسته درِ خانه­ات مجسم کن؛

دو دستِ بازشده در دو چشمِ تر بسته

چقدر در قفسِ خانه­ی تو آزادم

اگرچه بال شکسته؛ اگرچه پربسته

نمی توانم از این راهِ رفته برگردم...

هزار بسته برای تو هدیه آوردم

هزار غنچه­ی گل در میانِ هر بسته

ندارم آدرست را برات پُست شوم

که تکه­تکه مرا نامه­نامه سربسته...

مرا بدونِ تو تنها نبین! مراقب باش؛

هزار دختر بر قتلِ تو کمر بسته

کسی که حل کرده صورتِ مرا در باد

تنِ مرا به تنِ خسته­ی سفر بسته...

 

 


 
comment نظرات ()