شب زنده داری (توفیق) اجباری
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
 

 

زمان زیادی از آخرین باری که تا این موقع بیدار بوده ام می گذرد و شاید از وقتی که هر شب تا این موقع بیدار می بوده ام هم..

ساعت ۴ و ۲۰ دقیقه است و تازه می فهمم که چقدر حال و هوای این موقع از شب با چیزی که هر روز احساس می کنم متفاوت است و این را که در این مدت چه چیزهایی را از دست داده ام و اینکه که از فردا باز هم همان ها را از دست خواهم داد...

زمان زیادی از آخرین باری که تصمیم گرفتم این چارپاره را در این وبلاگ کذایی بگذارم می گذرد و حالا که حس می کنم همه چیز در شبیه ترین وضعیت نسبت به همان آخرین بار قرار گرفته و تا سر نیامدن این حس و بر نگشتن آثار پشیمانی وقتی باقی ست، ارسال این چارپاره را مرتکب میشم.

نکته: سرنخ کلنجارهای پیش از این، در نهایت به امری کاملاً شخصی ختم می شود و هیچ ارتباطی به شعریت یا عدم شعریت اثر پیش رو ندارد.

از پیش از بیش از اندازه بودن فاصله ی سطرها عذر می خواهم!

 

 

 

دیوانه گی ۸

خدایِ من! مگر این ابرها نمی دانند

تو از شنیدنِ آوایِ رعد می‌ترسی؟!

صدای مبهمی از سقفِ خانه می‌آید

نگاه می کنی آشفته...، بعد می ترسی

 

به یاد خاطره ای از گذشته هایی دور

لبالب از هیجان دو استکان چایی

کسی که از تو غزل می‌نوشت دور از توست

اگر هزار نفر با تو اَند تنهایی

 

طنینِ بغض تو در گوشم است؛ می‌گفتی

که «بی تو این منِ تنها چقدر دلگیر است»

هنوز ـ اگرچه گذشته دو سال ـ می‌دانم

صدای یک زنِ تنها چقدر دلگیر است

 

چرا نخواسته‌ای روزِ روشنی باشم

برای پر زدن از وحشتِ شبِ سختت؟

صدایِ رعد بلند و بلندتر شده است

چرا مچاله شدی باز گوشه‌ی تختت؟

 

تو ماه‌هاست قدم می‌زنی درونِ تنم

بدان ادامه­ی این راه بی تو ممکن نیست

پس از تو شب دو برابر سیاه‌تر شده است

حضور دائمیِ ماه بی تو ممکن نیست

 

کمی نگاه کن از تلخ و قهوه‌ای­هایت

به استکانِ بلندی که سرد می‌نوشم

به احترامِ غمِ زیرِ روسری‌هایت

فقط لباسِ سیاهِ بلند می‌پوشم

 

پس از تو کارِ من این است؛ تویِ این دفتر

به یادِ پنجره‌ات از ستاره بنویسم

به یادِ صورتت از ماه، یا از این بدتر-

شبیهِ مبتدیان چارپاره بنویسم

 


 
comment نظرات ()