نویسنده : صالح دُروند - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳۸٧
 

    

و اما غزل:

 

گذشت از من و تصویر مُستندّش را

همین که پاک­کنِ موج، خطّ ردّش را

 

کسی نبود به یادش به غیر از اقیانوس

که البته نگران بود جزر و مدّش را

 

حدودِ پاشنه­ی کفش ماه یادم نیست

که حول و حوش 165 قدّش را...

 

حدیث عشقی­ِمان بوده نسل اندر نسل

پدربزرگِ من آن روزگار جدش را

 

غرورِ سنگیِ مردانه­ام که یادت هست؟

دو قطره بغض، ترَک داده­اند سدّش را

 

کجاست امر به معروف و نهی از منکر؟

شراب خورده کجا می زنند حدّش را؟

 

هنوز منتظر لحظه­ی مجازاتم ـ

که دست دادستان چوبه­ی اَشدّش را

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳۸٧
 

 

 

برای آخرین بار...

هرچقدر هم که بخواهم اطوار روشنفکری و دگراندیشی را در راه رفتن و حرف زدنم - مانند همه­ی آن­هایی که این روزها دیگر به هر دهکوره­ای هم که بروی حداقل چند تایی­شان را با کراوات راه راه و محاسن بلند و دست زیر چانه و شقیقه­های متورم می بینی - رعایت کنم و دلم به هم بخورد از بوی دیزی و کله­پاچه و البته عاشقانه­های آبکی مشیری، خب هر کسی که مثل بنده سال 1961 به سالن رجیا امیلیا رفته باشد و چشم در چشم پاواروتی افسانه­ای همه­ی آفاق موسیقی اصیل را در نوردیده البته بنده که به طور فطری شیفته­ی کلاسیکال موزیک هستم حسابم از دیگران هم سلک نیز جداست   به هر حال گوش سپردن به موسیقی بند تنبانی وطنی بیش از اندازه دشوار است، متوجهید که!

حالا که به رعایت شرایط زمانه تمام ادوات لازم برای ورود به جرگه­ی منوّرالفکران خوش آتیه را تهیه دیدیم و استاد استاد هم از سر و کولمان بالا رفت اگر یکهو یک آدم هنوز به دوران نرسیده­ی پاچه آب رفته­ی زیرپیراهن­پوشِ بی­دستمال گردنی چراغ­ها را خاموش کرد و مرا ببوسِ حسن گلنراقی را از اسپیکر مجاور با صدای بلند در رگ­های اتاق انداخت و از خود بیخودتان کرد چه باید کرد؟

مثل این­که قضیه خیلی شعاری شد! تا دیگران مذکور بیش از این از ما نرنجیده­اند بفرمایید غزل:

از این مسیر دو فرسنگ مانده تا مویت

هزار و چند قدم بیشتر به ابرویت

 

دلِ من است که پوشیده چکمه­ی باد و

وزیده است به سوی شلالِ گیسویت

 

دل من است که از دستِ آسمان شمال

دلش گرفته و جاری شده­ست در جویت

 

دل من آه دلِ بی­پناه و غمگینی ـ

که سر­به­زیر و  پشیمان نشسته پهلویت

 

اگرچه هیچ­یک از تپه­های این اطراف

نمانده بی­که گذر کرده باشد آهویت...

 

لبت تمامی خاورمیانه را امروز ـ

گشوده است به تحسینِ خال هندویت

 

بدونِ اینکه تلاشی کنی توجهِ ماه ـ

به چشم ­هم­زدنی جلب می­شود سویت

 

همین­که از پسِ یک­جفت قلّه یک خورشید

همین­که بر تن یک کوهپایه سوسویت

 

همین که دستِ کسی ـ بی­دلیل ـ چادری از

ستاره را وسطِ دشت می­کشد رویت

 

کجاست ماهِ هلالی که سرنوشت مرا ـ

نظاره می­کند از چشم­های ترسویت؟

 

کمی به صورت ماهِ تو خیره می­مانم...

 


 
comment نظرات ()