نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳۸٢
 

دوباره سلام !
ببخشید از اینکه نتونستم به همسایه های خوبم این چند روزه سر بزنم آخه تازه برگشتم .
راستش اونجا همه چیز خوب بود بجز نبودن بسیاری از شما دوستان و چند تا چیز کوچولوی دیگه ، هر چند کلی بر و بچ باحال بودن که به گنجینه ی دوستانم اضافه شدن
و اما از جالبیات همایش حواشی ناراحت کننده ای بود که اگر فرصتی شد سعی می کنم در خلال چند نکته در آینده بازگوشون کنم ...

و اما دو غزل از علی اصغر علیزاده :

دو عاشقانه برای ...

۱) به خانه می برم ابری که آسمانت را ...
همین که پنجره وا می کند جهانت را
که بعد با هیجان چکیدن باران
به سقف خانه بپاشی ستارگانت را
که بعد قهوه ای چشمهای خیس شما
به خانه هدیه کند ماه مهربانت را

« برای بوسه گرفتن بهانه ی خوبی ست »
که باز با تلفن گوشه ی دهانت را
تو پشت میز خودت قهوه می خوری بی قند
که باز بشنوم از گوشی ات زبانت را

: نمی رسیم به هم تو کجا و ماه کجا

و بعد با هیجانی که گرم می نوشی
تمام نیمه ی خالی استکانت را

۲)

هر آنچه مرگ مرا دوست تر نمی دارد
دلم از آنچه تویی دست بر نمی دارد
رها نباش پریشان گیسوانت را
که باد حال مرا بی خبر نمی دارد
ستاره می زند از صبح صورتت لبخند
شبم اگر چه مرا تا سحر نمی دارد
مرا به سرفه صدا می شود بگوید : مرگ
لبی که آبی ابر تو تر نمی دارد
چنان عوض شده ام مرگ را که مادر من
کسی چنین که منم را پسر نمی دارد
به سوگ پیرهنم را سیاه می پوشم


 
comment نظرات ()