نویسنده : صالح دُروند - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٢
 

بعضی وقت ها نمیتونم به ضرورت بعضی از چیزها پی ببرم ! البته این رو هم باید بگم که من اصلآ در هیچ موردی به ضرورت های وجود توجه نمی کنم اما این مسئله همیشه برام جالب بوده که آیا اگر این طور نبود چه اتفاقی ممکن بود بیافته همونطور که الان که هست ...

راستی یه مطلب نه زیاد بی ربط یادم اومد . به تازگی یه آدم نسبتآ محترم تو دنیا پیدا کردن که نمیدونم به چه دلیل دوست داره فاطمه حق وردیان باشه . شاید این رو شما هم شنیده باشین که کسی بجای ایشون برای وبلاگ نویسها کامنت میذاره . از همینجا میخواستم  از طرف خانم حق وردیان  به این دوست عزیز خسته نباشید عرض کنم که حداقل تونسته با این کار احتمالآ بیهوده زحمت کامنت گذاری رو از سرشون وا کنه و اما از طرف خودم هم یه کم متآسفم . کاش یه کم از وقت این دوست ناشناس رو من داشتم و میتونستم به دوستان بیشتری و بیشتر به دوستانم سر بزنم . به هر حال امیدوارم این مشکل بزودی حل بشه و نیروانا هم از سکوت در بیاد .

و اما یک غزل از حسین حسینی :

 در آفرینش من علتی ندید خدا

مرا نخواست کسی و نیافرید خدا

به بازخوانی خط های صورتم پرداخت

مرا قدم به قدم در خودش کشید خدا

دمید در روحم با نفوس عشق دمید

سپس رها کرد و رنج داد و دید خدا

مرا به دست گلی داد و باد پرپر کرد

گل مرا و مرا باز هم کشید خدا

بنفشه ، سوسن ، شب بو ، اقاقیا ، مریم

مرا چه دسته گل اینگونه آفرید خدا

که آسمان تو تُف می کند مرا در گل

و گل به تیغ مرا می کند شهید خدا

مقدرند عذاب من و قوافی کم

برای دفعه ی چندم مرا کشید خدا

مرا شبیه خودش کرد ؛ تا ابد تنها

و دور پیله ی من قرن ها تنید خدا

که باد هم نرساند به کلبه ی پدرم

شمیم پیرهنی را که بر درید خدا

تو کیستی که بدانی گذشته ها چه بدند

و من چه می کشم از ماضی بعید خدا

گناه تیرگی انتهای فنجان است

شما اگرنه که پاک و منزهید خدا


 
comment نظرات ()