نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٢
 

اول سلام !

دوم دو غزل از خودم :

۱)

به :

من ، تو ، زمین لرزه ، خدا ، آقای مهندس ناظر و بقیه ی دست اندر کاران

نه اینکه من فقط از غم تنم نلرزیده

که پشت هیچکس از درد و غم نلرزیده

هزار و سیصد و هشتاد و تُف بر این اعداد

که در مسیر زمان یک قدم نلرزیده

چطور من مثلآ شاعرم ! پُر از دردم !!

که توی دستم حتی قلم نلرزیده ؟

زنی که خاطره اش را به خاک می سپُرَد

در این اواسطِ دیماه ، کم نلرزیده

زمانه زیرِ ِ سر ِ بی گناه می لرزد

پُر از گناهم و دور و بَرَم نلرزیده !!

ببین چقدر خدا از خدایی اش پَرت است

که در نگاهش یک ابر هم نلرزیده

چه می شود که خدا خواب باشد و وقتی ـ

که چشم باز کند ؛ شهر بم نلرزیده ؟!

۲)

از روزهای رفته ، تو ماندی و یک غروب

یک صفحه ی کلید !

و یک جفت دستِ خوب

یک جفت دستِ خوب که کوبیده اند بر ـ

کیبوردِ بی قرارِ تو مثل دو دارکوب

اما تو دارکوب ؟

نه !

هرچند قلبِ من ـ

می مُرد زیر ِ ضربه ی تو ، مثل ِ کرم ِ چوب !

می مُردم از درختِ تو پرتاب می شدم

نوک می زدی و در بدنِ خسته ام رسوب ...

تو ؛ قویِ سرشناس ترین نقطه ی شمال

من ؛ برکه ی غریب ترین نقطه ی جنوب

οο

این روزها به رابطه مان فکر می کنم ؛

این که اگر خراب شود ، می شود خروب !

می دانم این طریقه ی عُرفِ مُمال نیست

اما تو نیستی و جهان ریخته به هم

اما تو رفته ای و غزل های من مرا ـ

در دادگاه قافیه کردند متهم ...

οο

با استخاره های تو یک جفت پُتک بود :

« با گریه سر کنم! نکنم! » یا « برم؟ نرم؟ »

این طرزِ استفاده به من لطمه می زند

هر لحظه از حضورِ خودم می خورم قلم

اما تو هرچه را که بگویی :

« شوی ؟ »

شود !

می خواهی اصلآ این غزلم مثنوی شود ؟!

این شعرهای سَرزده از من که نیستند

در این دهان خسته صدایی نمانده است

در این دهان خسته زبانی ست خسته تر

هر واژه ای که داشته از خود تکانده است

حالا فقط تو مانده ای و ، مثل خون تو را

در چارراهِ سبز ترین رگ دوانده است

تا در تمام ِ زندگی اش زندگی ... تو را ـ

مثل ِ فرشته رویِ دو کتفش نشانده است

 

حالا تویی و صفحه کلید و دو دستِ گنگ

و غیر از این برای تو چیزی نمانده است ...


 
comment نظرات ()