نویسنده : صالح دُروند - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳۸٧
 

    

و اما غزل:

 

گذشت از من و تصویر مُستندّش را

همین که پاک­کنِ موج، خطّ ردّش را

 

کسی نبود به یادش به غیر از اقیانوس

که البته نگران بود جزر و مدّش را

 

حدودِ پاشنه­ی کفش ماه یادم نیست

که حول و حوش 165 قدّش را...

 

حدیث عشقی­ِمان بوده نسل اندر نسل

پدربزرگِ من آن روزگار جدش را

 

غرورِ سنگیِ مردانه­ام که یادت هست؟

دو قطره بغض، ترَک داده­اند سدّش را

 

کجاست امر به معروف و نهی از منکر؟

شراب خورده کجا می زنند حدّش را؟

 

هنوز منتظر لحظه­ی مجازاتم ـ

که دست دادستان چوبه­ی اَشدّش را

 

 


 
comment نظرات ()