نویسنده : صالح دُروند - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳۸۸
 

 

سین هفتم سیب سرخیست

حسرتا که مرا از این سفره شادی نصیبی نیست

بهاری دیگر آمده است اما برای آن زمستانها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست

نامی نیست

 

و اما یک غزل از سال های دور برای سال نو؛

 

تو دور هستی اما تنِ تو نزدیک است

چقدر فاصله‌ام با تن تو نزدیک است

 

بدون این­که بدانم جهانِ دُور و بَرم

دوباره گرم شد آیا تن تو نزدیک است؟

 

به من که تب کردم سوختم جواب بده

در آتش افتادم یا تن تو نزدیک است؟

 

چقدر انگشتم به؛ چقدر دستم به ـ

لباسِ صورتیِ ساتن تو نزدیک است

 

مُرَدّد ـ اَم وسطِ حسّ خواب و بیداری

 

چقدر منتظر این دقیقه‌ها بودم

که حس کنم تن من با تن تو نزدیک است

 

تنت حقیقتِ محض است در کمالِ دروغ

به واقعیّت و رؤیا تن تو نزدیک است

 

تنت زمین؛ نفست آسمان؛ لبت خورشید

به یک مولّدِ گرما تن تو نزدیک است

 

به انحنای تنِ هر پَریّ دریایی ـ

که آمده­ست به دنیا، تن تو نزدیک است 

 

تن تو تن­ها را جمع می‌کند در خود

به من، به این منِ تنها تن تو نزدیک است

 

تنت به خاکستر می‌کشد وجودم را

بسوز با تنِ تنهات تار و پودم را...

 


 
comment نظرات ()