هی فکر میکنم که کجا ديده ام ترا
يا از کدام حوصله پرسيده ام ترا
در قصه های کودکی من نبوده ای
پس از زبان خاطره نشنیده ام ترا
مثل صدای گرم (بنان) با طراوتی
انگار از گلوی خدا چیده ام ترا
شب در حیاط خاطر من راه میروی
از پشت پلک پنجره پاییده ام ترا
یک شب یواشکی و ـ نگو حق نداشتی ـ
زیر سکوت ثانیه بوسیده ام ترا
حالا به مرگ بودن من اعتراف کن
من را به خانواده ی گرمت اضاف کن
اصلآ غریبه نیستی و من چه بی جهت
هی فکر میکنم که کجا دیده ام ترا


ندا حقیقت

/ 10 نظر / 6 بازدید
مهرداد قاسمی

سلام ، خیلی از وبلاگت خوشم اومد، امیدوارم همیشه شعرهای خوب توش بخونم.

انسان-پرنده-انسان

ممنون که برشعرم نظردادی .شعرهای امروزی پر معناو ساختارشکن را هم به مجموعه ات اضافه کن .يک پيشنهاد هم دارم و آن اینکه به وبلاگهايی که سرميزني و شعر و يا مجموعه شعری بر مي خوری که قابل معرفي است به خوانندگان وبلاگت معرفی کنی.زود به زود به وبلاگم سر بزن ــــ پاينده باشي و پر اميد.

sani

سلام شعر قشنگی بود . ندا هنوز هم شيراز زندگی می کنه؟

odipus.persianblog.ir

سلام....مرسی سر زدی ....به بچه های غزل سرا لينک بده..

cherick khansari

مالح جان.دست بی سند در چه ریکهاست.میبوسمت.

آدمک

سلان دوست عزیز! شعر جالبی بود....ممنون از این‌که بهم سرزدی....شاد باشی و برقرار...تا بعد...

cristof_colomb

salam agha saleh aziz khoobi az sherha khyeli khosham oomad bazam behet sar mizanam movafagh bashi