و اما غزل:

 

گذشت از من و تصویر مُستندّش را

همین که پاک­کنِ موج، خطّ ردّش را

 

کسی نبود به یادش به غیر از اقیانوس

که البته نگران بود جزر و مدّش را

 

حدودِ پاشنه­ی کفش ماه یادم نیست

که حول و حوش 165 قدّش را...

 

حدیث عشقی­ِمان بوده نسل اندر نسل

پدربزرگِ من آن روزگار جدش را

 

غرورِ سنگیِ مردانه­ام که یادت هست؟

دو قطره بغض، ترَک داده­اند سدّش را

 

کجاست امر به معروف و نهی از منکر؟

شراب خورده کجا می زنند حدّش را؟

 

هنوز منتظر لحظه­ی مجازاتم ـ

که دست دادستان چوبه­ی اَشدّش را

 

 

/ 82 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفا فخرایی

سلام دوست عزیز! با یک شعر به روزم و منتظر نقد و نظر ارزنده تان. شاد و سربلند!

الهام

حدود اشنه ی کفش 165 راستی؟

سیدمحمدرضاهاشمی زا ده

سلام همدل صمیمی ............. شب دلنشین و معطر وتاریخی...یلدا به شما دوست اندیشمند وصمیمی..فرخنده ومبارک ..پیوسته دلت شاد ولبت خندان باد ................... عزیز من شب یلدات روشن زحسن معرفت دنیات روشن دلــت لبـــــریز از عطر محبت به نور عشق سر تا پات روشن ..................................... هاشمی زا ده

بهزاد بهادری

سلام برای داوری بهترین شعرها دعوتی به وبلاگم وخواندن شعری جدید منتظرم

سیدمحمدرضاهاشمی زا ده

سلام دوست اندیشمند وصمیمی صالح دروند ................ در آستانه ی محرم وعاشورای معطر حسینی...ضمن تسلیت این ایام با اشعار تازه ی عاشورایی با کاروان عشق وایثار همسفر میشویم ودر خوانش اشعار تازه عاشوراییم قدم سبز شما را چشم براهم عطر عاشورا دل ما را هوایــــی میکند عشق مولا عاشقان را کربلایی میکند

خلف هاشمی

سلام صالح منم آواره ی کوچه های لرزان شهر زلزله آه ...رفتی و دورتر از نزدیکی من به آئینه پیامکی بده تا مجازی ببوسمت. دوستت: هاشمی دوستی ها ادمه دارند...